شاعري شوريده ، دردام عشق دختري
زيباگرفتارمي آيدبه کوه دشت سرمي نهد...
قلب او آشيانه ي يک نام است
وآن نام:
»آرزو است.
تو به من گذار وحشي ، که غم تو من بگويم ،
که تو در حجاب عشقي ، زتو گفتو نيايد!
شبي از شبهاي زيارتي بود ، از آن شبهائي که ثواب زيارت راچندبرابرميدهند ، شهر يزد
غرق نشاط وشادماني بود ومردم تولد حضرت "ولي عصر"را جشن گرفته وشهر را چراغان
کرده بودند. تمام بازارچه "صدري"تا جلوي صحن شاهزاده فاضل ،برادرحضرت رضا(ع)،را
آذين بسته وکسبه بازار بفراخور حال خود به زائرين شربت وشيريني ميداند.
صحن مطهر "فاضل"با گلدسته هاي زيبا وگنبد طلائي رنگش جلوه اي آسمانيداشت . مذهبي
بودولبريزازشورواحساس مردم مسلمان...
هوا تازه غروب کرده بودوبانگ موءذني خوش صدا از گلدسته هاي صحن مطهر مردم را به
اداي فرايض مذهبي فرا ميخواند.
آفتاب،چون مرغ از دام جستهاي،نگران،بالاي گلدسته ها نشسته بودوهر لحظه بيم"پريدنش"
ميرفت.
اززير بازارچهء "صدري"طلبهء جواني که شايد بيست و شش سال بيشترنداشت با گام هائي
تند ميرفت تا به قافله نمازگزاران برسد واز کاروان بهشت بازنماند که ناگهان ....تنه محکمي
خورد،نگاه خشم آلودش با ديدگان شوخ و جذاب زني روبرو شد که دوطرف چادر را رها کرده
و بالبخندي تمسخر آميز ونگاهي عابد فريب بوي مينگريست.
ازرنگ چشم وحجم آن چه مي پرسيد!؟ بحالش برسيد،بقدرت جاذبه وبرق حيات وکيفيت نگاهش
فکر کنيد.آن حالت که "ليلي"راليلي ومجنون را مجنون کرده وپس ازهزارسال بازهم مردم صحرا
نشين را در لباس ماتم نگهداشته،همين نگاه،آنهم نخستين نگاه است .
ميرزاکمال،طلبه،ازمردماني بود که تا به آن روزنه بهيچ يار خاطرداده بود ،نه بهيچ يار از"بافق"
به "کرمان"واز آنجا به کاشان ويزد آمده بود و مکتب خانه داشت و جزامور دين و مذهب چيزي
نمي دانست.
نگاه زن، که گويا گل گيرنده اش راازافلاکآورده بودندتاکمال را"وحشي"کندوداستان
شوريدگي اش رانقل هر کوچه وبازارسازد،کمال را منقلب کرد بطوريکه با لحن عتاب
آلودي،خطاب بزن ناشناس گفت:
"خواهر من!رخ بپوشان تا موءمنين وپرهيزکاران را گمراه نکني!"
بر خلاف انتظارش،زن چشمکي رندانه زد وگفت:
" طاعت از دست نيايد گنهي بايد کرد،
در دل دوست بهر حيله رهي بايد کرد ! "
***ادامش در ادامه مطلب... ***
***اگه دوست دارین ادامه داستانو بگین براتون بزارم ***
ادامه مطلب...

داری میری ، مطمئن باش
که یه روز با چشم گریون بر می گردی
اما حالا هر جا می خوای
تو برو ، یادت نره با من چی کردی
با چشم گریون بر می گردی
رو سیاهی ، پر گناهی
پشیمون بر می گردی
چشم گریون بر می گردی
دل ویرون بر می گردی
رو سیاهی ، پر گناهی
پشیمون بر می گردی
تو برو ، بزار بسوزم آخر عاشقی اینه
هر چی بود ، خوب و بدش با تلخی هاش برام شیرینه
داری میری ، دفتر خاطره هات بزار بمونه
تا بخونم ، تا بفهمم اگه من یه عمری می گفتم دیوونم
-----------------------------------------------------------------------------------------
از بس ، از بس شکستن قلبم رو ، می خوام که تنها بمیرم
از بس شکستن قلبم رو ، می خوام تنها بمیرم
می خوام تنها بمیرم
از دست نا مردمی ها جونم به لب رسیده شد
هر بار که خواستم بگسلم ، بند دلم پاره نشد
قید دلم رو می زنم این بار تمومش می کنم
می رم یه جایی که کسی نقاب به چهرش نباشه
روی لب هاش تبسمی ، خنجر تو دست هاش نباشه
برو بزار تو خلوتـم به بی کسـی خو بگیــرم
از بس شکستن قلبم رو ، می خوام که تنها بمیرم
این عمر باقی مونده رو بی دل حرومش می کنم
می رم یه جایی که کسی نقاب به چهرش نباشه
روی لب هاش تبسمی ، خنجر تو دست هاش نباشه









