تبليغاتX
ღعشـقـولانه ღ
ღعشـقـولانه ღ

    • خوش آمديد اميدواریم لحظات خوشي را سپري نماييد ღ ツلطفا نظر بدین ...ممنونم ツღ       به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان   
       

      تو که نيستی تا ببينی گريه های هر شبه من  

       

      بی حضور عاشـــق تو چه عجـيبه گريه کـــردن

       

      تو که نيــستی تا ببينی دل آســمون شکسته

       

      جــاده تا صبح قيامــــت، منو اين پاهای خسـته

       

      با عــبور هر ستاره روح ســــــبز تو رو ديـــــدم

       

      زير قطره هــــای بــارون صدای پاتــو شنيـــدم

       

       

       

       

      مي روم تا که به دريا برسم                                                                         

      من به رودی مانم، می روم تا که به دريا برسم

      من خزان را ديدم؛ با پيامی بر لب

      که به نزد گل سرخی می برد

      من در آن نزديکی، يک کبوتر ديدم

      که هنوز منتظر آمدن جفتش بود

      کودکی را ديدم؛ روی يک تخته سنگ

      می نوشت:«آسمان مال من است.»

      من به راهم ديدم، گور سردی که بر آن

      دختری خم شده بود و قصه می گفت

      ز شبهای فراق.

      من شبی را ديدم، پر از روشنی

      اما به يک روزنه می برد هجوم

      من صدايی ديدم،گم شده بود

      در آن سوی فضا.

      من پسرکی را ديدم

      آب می خورد از آبشخور اسب

      من کلاغی ديدم،که ميان همه بودن ها

      چشم بر نان يتيمی داشت

      و به آگاهی من می خنديد....

      من نديدم که کسی،

      دست نوازش بکشد بر سر کودک شرم.

      من نديدم که کسی، روی ادراک فضا راه رود

      من نديدم که کسی، دست در آب کند

      قلب خود را شويد.

      من نديدم که کسی پاکيزگی و پاکی دهد

      عاشقی را بچشد،

      سادگی را فهمد

      من فقط می دانم

      من به رودی مانم

      می روم تا که به دريا برسم.

                                                              

                            

      لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا
      نخواب دنیا خسیسه
      واسه کم آدمی خوب می نویسه
      یکی لبهاش همیشه غرقه خنده
      یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه
      ........................................................................
      شب یلدای من ، شب دوری من
      شب غم و تنهلیی من
      شب عشق ، شب ...ا

      خداوندا ، تو می دانی چه تنهایم
      تو می دانی سکوتم را چه فریادم
      پر از عشقم ، پر از دردم
      چه کنم که با دردم آرامی ندارم
      این درد همان دردیست که درمان آن را طبیبان هم ندانند

      خداوندا خداوندا ... ا
      شب یلدای من پایان ندارد
      رهایم کن از این صحرای دوری ...ا

      + نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:58  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
      Mos Eisley Cantina Band                   
      Cantina Band
      Mos Eisley Cantina                      Sumo Wrestler                             Choir
                                                                              Choir
                                            Sumo           
      Group Hug
      Grouphug
      Rose
      Rose

      بازم هست (ادامه مطلب)
       
           
       

      جزیره

      در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.
      وقتي جزيره به زيره آب رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: «آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بيايم».
      غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم، و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان».
      عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
      «زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است»

       

      خدايا شکر!

      روزي مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
      فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
      مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
      مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
      مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: «خدايا شکر»...

       

        


      ادامه مطلب...

      + نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:0  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 

         

        هر چيزي دوراني داره ..... لذت، غم، تنها بودن، تنها نبودن، و باز تنها شدن ... تصويراي شيرين، صدايي كه سرمستت مي‌كنه... دستايي كه دلت مي‌خواد تا ابد لمسش كني .... چشمايي که مدهوشت مي‌كنه و دلت مي‌خواد تا مرگ توي نگاهش غرق بشي ....

         

        و .... شايد يه روز از همه‌ي اينا فقط  تصويري بمونه و خاطره‌اي ....

         

        نمي‌دونم چرا فکر مي‌کنم بايد روزي چندبار با خودم تکرار کنم که بايد هر لحظه آماده‌ي از دست دادن همه چيز باشم .....

         

        نمي‌دونم چرا بايد روزي چند بار بگم که:  .... زندگي در دستان من نيست ... زندگي بيرون از من جريان دارد، جايي كه من در آن نيستم .... فقط دوراني است كه چون نسيم مي‌آيد و چون باد مي‌گذرد ....

         

        خيلي وقته احساس مي‌كنم از زندگي جا موندم ..... نمي‌دونم چرا نمي‌تونم ذهنم رو جمع و جور كنم ....  چرا نمي‌تونم توي جريان زندگي حل بشم و خودم رو جزيي از اون و از بقيه و حتي از آدمايي كه دوستشون دارم ببينم .. گويي كه مسافرم و ميهمان چند روزه‌ ...

         

        چرا بي‌قرارم؟!چرا فكر مي‌كنم داره يه اتفاقي مي‌افته؟!

         

        شايد عادت كردم به تنها شدن و از دست دادن كساني كه دوستشون دارم و شاهد رفتن و دور شدن اونا بودن .... چرا هر اتفاقي منو به دلشوره ميندازه؟

         

        نمي دونم!

         

        فرشته‌ي مهربونم! همه‌ي چيزاي خوب دنيا رو براي تو مي‌خوام، هر جا كه باشي و فرشته‌ي هر كسي كه باشي ....

         

        من و تنهايي با هم به دنيا اومديم ....

         

         

          دارم ياد مي‌گيرم با زندگي نجنگم، براي چيزي اصرار نداشته باشم و چيزي نخوام.

           

          بگذارم زندگي بر من بگذره! همونجوري كه اون مي‌خواد ....

           

          كم كم معني تسليم رو مي‌فهمم .... هرآرامشي، هر لذتي، هر كاميابي و موفقيتي، هر چيزي كه به اون دل مي‌بندم، ممكنه در دم نابود بشه و جاشو به دردي جانكاه بده كه صداي شكستن استخوانهام رو هم جز خودم هيچ كس نشنوه!

           

          به هيچ چيز نبايد ابدي نگاه كرد! ابدي فقط صفت خداست!  زندگي ميراست ....

           

          بايد در هر لحظه‌اي آماده‌ي از دست دادن همه چيز بود،

           

          بي‌آن‌كه استخواني ترك برداره!

           

          بايد ياد بگيرم كه آرزويي نداشته باشم .... به زمان نعمت، شكر و در نبودنش هم تسليم باشم ....

           

          انتظار و آرزو مثل خوره روح و روان رو نابود مي‌كنه ....

           

          اي‌كاش مي‌شد ....... اي كاش .... اي كاش ......

           

          مي خوام كه اين كلمه رو براي هميشه از ياد ببرم .... و فقط به نعمتهايي كه امروز دارم شاكر و راضي باشم!

           

          زندگي توي هر ثانيه‌ش يه ماجراي عجيب داره كه تا ثانيه‌اي پيش فكرش رو هم نمي‌كردي ....

           

          مي‌گذارم زمان بر من بگذره، بدون اين‌كه با اون بجنگم! يا سعي كنم چيزي رو عوض كنم، و سناريوي از پيش تعيين شده‌ي خودم رو اجرا كنم ....

           

          دردها، تجسم رؤياهاي نيمه تمام ما هستند ... و رؤياها حاصل دردهايي كه بر ما گذشته‌اند!

           

            

           عشقولانه هم ۲ ساله شد.

          امیدوارم همیشه شاد باشین.

          صبا:ایمیلی که گذاشتی فکر کنم اشتباس

           دوباره بزار

           چی برای خودت میگیو میری 

            


      + نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:0  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 





      ابتداي وب
      نام وب : عشقولانه
      نام نويسنده ‌: ميلاد
      آدرس وب :www.babylove.blogfa.com
      ايميل:zamis.beta@gmail.com