
خوب چیکار کنم؟!!!
نمیخوام عقب نشينی کنم! هر کی هر چی میخواد بگه!!
مگه نمیگن دنيا محل مبارزهس؟!
چه اشکالی داره برای داشتن چيزايی که دوست داريم داشته باشيم مبارزه کنيم؟
بعضی چيزا هست که ارزششو داره .....
بعضی چيزا هست که توی زندگی راحت به دست نمياد که راحت هم از دست بره ....
میدونم که ارزش صبر رو داره ....
میدونم که پشيمون نمیشم .....
میدونم که میتونم .....
منتظرتم عزیزم تا ابد(ن . . . . .)
دوست دارم لبت همیشه خندون
دلت همیشه سبز و بهاری
قلبت پر از عشق باشه
.
چشم انتظار لحظه های قشنگ با تو بودنم.
تا دوباره آغوش مهربونت دستای گرمت داشته باشم
. برای همیشه
. باید قول بدی هیچ وقت از هم جدا نشیم
.
دوست دارم مهربونم . ![]()
![]()


عشق و ازدواج
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين
در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... بزرگي ميگفت: گدا بر سه قسمت است: زاركي، زوركي، زيركي. زاركي مصداقش اين گداهاي كنار خيابان هستند كه با گريه و زاري و گردنكجي از مردم چيزي ميستانند. زوركي دولتيان هستند كه آنچه احتياج داشته باشند با زور ميگيرند، و زيركي برخي از اهل علم و فكر ميباشند كه با تزوير و تدبير و بازي با الفاظ از مردم چيزي اخذ ميكنند. نامه عاشقانه به خدا اين روزها احساس مي کنم کسي يا چيزي در من رشد مي کند؛ گويا دانه ناشناختهاي به سرزمين روح من فرود آمده و هر لحظه بيشتر و بيشتر در من رشد مي کند. خدايا در ميان کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده. من از اينجا خسته شدم، دوسش ندارم؛ نميشه تنهايي ها رو با اين آدمها خوب قسمت کرد؛ اينها همه خودشون به خودشون گره خوردن؛ مـــــن تــو رو ميخوام.
دل نبند هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا آنقدر کوچیکه که دو تا دل توش جا نمیشه پارساترين مردم... امام حسن عسگري عليه السلام فرمودهاند: حديثي زيبا از امام محمد باقر (ع) به تو خيانت مي كنند تو نكن
موانع مفيد براي زندگي
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد.
انواع گدا از نگاه يک انسان بزرگ!
مدت هاست که بدون تو جايي نميروم. تو را با خود به ساده ترين مخفيگاههاي ممکن ميبرم؛ تو را که لحظه لحظه وجودم بيشتر از تو لبريز ميشود، از اينجاييها پنهان مي کنم؛ مثل يک نامه عاشقانه... خدايا مرا از اينجا، از پيش اين مردم صد رنگ ببر...
ولی اگه بستی دیگه ازش جدا نشو، چون این دنیا آنقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی
پارساترين مردم کسی است که در هنگام شبهه توقف کند. عابدترين مردم کسی است که واجبات را انجام دهد. زاهدترين مردم کسی است که حرام را ترک نمايد. کوشنده ترين مردم کسی است که گناهان را رها سازد.
(تحف العقول، ص 519)
تورا تكذيب مي كنند آرام باش
تو را مي ستايند فريب مخور
تو را نكوهش مي كنند شكوه مكن
تو را نيك مي خوانند مسرور مباش

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:0  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را اگر ماه بودم... اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم
گناه من شايد اين بود...
از کوچههاي زندگي گرفتم
و به آغوش زنی سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکستههاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با زنی که
عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...
اگر سنگ بودم به هر جا که بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب باممان مي نشستي
اگر سنگ بودي به هر جا که بودم مرا مي شکستي، مي شکستي
راز دل
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟
عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...
اگر بتوانم... اگر بتوانم شکستن دلی را مانع شوم چگونه می سازی زندگی را با تسلط بر نفس، پاکی، اعتدال در غذا و اطاعت از خواست خدا بساز. آنگاه زندگی ات به خوبی بنا شده است. هیچگاه هدف را فراموش نکن! هدف خداست و خدا عشق است، حقیقت است. به همه عشق بورز؛ به گناهکار و قدیس، به دوست و دشمن درون هر کسی قدرت انجام کارها، دانستن و عشق ورزیدن هست. تفاوت انسانها در استفادهي آنها از این قدرت است. خدا به من همه چيز داد بزرگي ميگفت: فقط اينو مي دونم كه عشق مثل يه ترشك مي مونه كه تا تو دهنت نذاشتيش ،هي آب دهنت واسش مي ريزه و براش له له مي زني ، ولي وقتي كه تو دهنت گذاشتيش ، انقدر ترشه كه يا فوري پرتش مي كني بيرون ، يا قورتش مي دي و دلدرد مي گيري يا هم تو دهنت نيگه مي داري و زجرش رو مي كشي . آنکس که مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشدرهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
زندگی را عبث نگذرانده ام
اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم
یا دردی را تسکین دهم
یا سینهي سرخی فرو افتاده را
باز در آشیان جای دهم
زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.
«امیلی دیکنسون»
«جی.پی.وسوانی»
خدا حقیقت است
. در مواجهه با سختی ها و وسوسه ها حقیقت
را دنبال کن، حتی اگر ترا به هلاکت رهنمون کند، حتی اگر ترا در آتش بیفکند.
«جی.پی.وسوانی»
قدرت با توست
«جی.پی.وسوانی»
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجرکشیده را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچکدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم. نوشته های دوستان :
توسط:زری و پری
توسط:رها





















