تبليغاتX
ღعشـقـولانه ღ
ღعشـقـولانه ღ

    • خوش آمديد اميدواریم لحظات خوشي را سپري نماييد ღ ツلطفا نظر بدین ...ممنونم ツღ       به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان   

                   
                      
                    
       
       
       
       
       

       
                                              
       
       
       
       
       
       
       
                                            
      بازم هست نبینی ضرر کردی حدود ۱۲۰ تا عکس زیبا

      ادامه مطلب...

      + نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:50  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
       
       
       
       
       
       
       
       
       
       
       

      + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:42  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 

       man and woman in car

      يار بود و عشق بود و دست من ،،،، آسمان و ماه و چشم مست من
      زندگي مثل گل قالي نبود ،،،، عشق‌ها، بي روح و پوشالي نبود
      عشق يک چشم پر از آيينه بود ،،،، قلب‌هاي خالي از هر کينه بود
      عشق مثل عمق اقيانوس بود ،،،، بي‌وفايي همچنان کابوس بود
      راستي امروز آن گلشن کجاست؟ ،،،، جايگاه عشق ورزيدن کجاست؟
      از چه ما با قلب صادق بد شديم؟ ،،،، امتحان عشق بود و رد شديم
      راستي آن روز رؤيايي چه شد؟ ،،،، آن همه عشق اهورايي چه شد؟
      چشمهايي که به قلبم دوخت کو؟ ،،،، هستيم را پاي تا سر سوخت کو؟
      عشق اگر جويم عذابم مي‌دهند ،،،، کودکم خوانند و خوابم مي‌دهند
      خانه‌ها خالي شده از ياسمن ،،،، يار من خندد به قلب پاک من
      گفت شاعر، «عشق جز افسانه نيست» ،،،، شمع عاشق نيست و پروانه نيست
      يک دروغ کهنه کمرنگ بود ،،،، شمع با پروانه کي يکرنگ بود؟
      من ولي گويم که عشق افسانه نيست ،،،، هرکه جويد عشق را ديوانه نيست
      مردمند آنان که خود افسانه‌اند ،،،، دلخوش جام مي و پيمانه‌اند
      مردمان را طاقت ديروز نيست ،،،، تاب اشک و ناله جانسوز نيست
      مردمان با عشق و مستي بد شدند ،،،، عشق را ديدند و غافل رد شدند
      رد شدند و سوي دولت آمدند ،،،، عشق را کشتند و راحت آمدند
      راستي آن روز زيبا بود عشق ،،،، کاش اينک هم شکوفا بود عشق

             

       

      من هنوز هم از جنس بارانم...


      باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن دروغهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...
      سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...
      اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!
      چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه‌ قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.
      راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...!

       



      + نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:53  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
                       
      Astrology Glitter Graphics                  
      Quote Glitter Graphics              
       

      + نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:9  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
       
       
      مي گفتي كه عاشقمي،عزيزتر از چشات بودم
      منم از روي سادگي، عاشق و چش برات بودم
       
      اما يه روزي بي خبر ، من اومدم سراغ تو
      اون موقع تازه فهميدم ، چه خبره تو باغ تو!
       
      ديگه نگو دوست دارم اگه تو دوس داشتي منو
      دروغ نمي گفتي بهم تنها نميذاشتي منو
       
      موندنم فايده نداره از قديم گفتن هميشه
      كه يه دس صدا نداره ، با يه گل بهار نمي شه
       
      بهم نگو عاشقتم تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام
      اگه تو عاشقم بودي هرگز نمي كردي رهام
       
      باز دروغ ، باز دروغ ،دروغ نگو ديگه بهم
      حقيقت دل تو رو چشات داره مي گه بهم
       
      موندنم فايده نداره از قديم گفتن هميشه
      كه يه دس صدا نداره ، با يه گل بهار نمي شه
       
      يك گل ميان باغچه بهانه اي براي رويش بهار نيست !
       
       
       

      عشق را نمي‌فهميدي...

      عشق يک حادثه‌ ساده نبود، اما از آن ساده گذشتي...
      عشق اشک چشم من بود وقتي از من پرسيدي هنوز دوستم داري...
      عشق آينه تصوير تو بود که هر روز صبح مثل خورشيد جلوي چشمانم طلوع مي‌کرد...
      عشق صداي خورده‌هاي الماس بود وقتي که قلبم از رفتن تو شکست...
      عشق آخرين نگاه اشک‌آلود من بود وقتي که حرمت قلبم را زيرپا گذاشتي و ساک سفرت را بستي....
      عشق کادوي تولد تو بود، که وقتي نيامدي، براي هميشه در کمد خاطراتم محبوس شد....
      عشق گوش کردن به شعر «لحظه ديدار نزديک است» رضا صادقي بود، وقتي فردا صبح قرار بود تو را ببينم....
      اما تو اينها را نمي‌فهميدي، عشق را نمي‌فهميدي.... اکنون روزگارت را در رؤياهايم سياه مي‌بينم. نمي‌دانم واقعا سياهي يا به رؤياهايت که به قيمت نابودي من به دنبالشان رفتي، رسيدي... نمي‌دانم...! ولي اگر ديروز عشق را باور مي‌کردي، امروز از شدت تنهايي، لرزه بر اندامت نمي‌افتاد...
      اگر فرق عشق و هوس را مي‌دانستي، روزگارت اين نبود...

       
       
      ديگه دوست ندارم!
       
       
      دروغات دوباره،داري حاشا ميكني
      دوباره توي دل،من جا باز مي كني
       
      دلت باهام يكي نيست ،دروغ ميگي،دورنگي
      ديگه تو رو نمي خوام با همه ي قشنگي
       
      ديگه دوست ندارم،عشق تو رو نمي خوام
      برو واسه هميشه كه خيس نميشه چشمام
       
      ديگه دوست ندارم،دل منو شكستي
      منو نخواستي رفتي دور از چشام نشستي
       
      نگو كه اشتباه،نگو كه راستي راستي
      از ته دل هميشه فقط منومي خواستي
       
      خيال كردي هميشه اسير و چش براتم
      دربدر و پريشون دنبال اون نگاتم
       
      پشيمونم پشيمون،با اين همه زرنگي
      چرا كه زودتر از اين نفهميدم دورنگي
       

      پنهان در ژرفاي نقابي،تو نمي تواني خداوندگار پروانگي ها يم باشي!
       
                                       
                                          كليپ امير آرام ترانه نازنينم   پايين صفحه

                                               پیشنهاد میکنم حتما گوش بدید
       


      + نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:5  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
      TinyPic image
      نمي دونم نا زنينم كه كدوم حرف تو رو آزرد
      يا كدوم ترانه من تو رو مثل گلي پژمرد
      نمي دونم كه چي گفتم تو شنيدي
      چه خطايي سر زد از من كه تو از من دل بريدي

      اگه روزي تو نباشي
      بين ما راهي نباشه
      نميدونم كي مي تونه
      كه برام مثل تو باشه
      اگه روزي تو نباشي
      يا بري از من جداشي
      نمي دونم تو مي توني
      عاشقي دوباره باشي                                           
      TinyPic image
      اين پرنده دل من
      نمي تونه پر بگيره
      تو رو مي خوام در كنارش
      بال و پر از سر بگيره
      آخه حيف پر نگيره
      پشت ابرا رو نبينه
      حيف اينجا تك وتنها
      تو قفس بي كس بشينه
       
                             
       
      ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

      رنگ زندگي

      اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته‌ام، اما چگونه مي‌توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي‌دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نمي‌دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نمي‌دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته‌اند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کرده‌اند که دشمنانم را شاد و مي خوار مي‌بينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!! با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛ به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....! با تو سخن مي‌گويم. تو را که رنگ زندگي خطابت مي‌کنم. قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نمي‌بيند. جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟ اگر بگويم بي تو شاد زندگي مي‌کنم دروغ گفته‌ام، اما اينسان که خودت را باخته‌اي، نمي‌تواني شادي را برايم به ارمغان بياوري. وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم. به زندگيم رنگ طراوت بزن.... سپيدم کن...

                           

       
       

                                             


      + نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 

       

      دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب مي‌شوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در مي‌گشايي و صدايم مي‌کني، دلم مثل يک کهکشان وسيع مي‌شود.


      شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد مي‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌هاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتي چشم بر روي هم مي‌گذارم خوابت را ببينم و چشم که باز مي‌کنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.


      سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظه‌هايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي مي‌کنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.


      سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني.

       
      اينطور است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.

                    

       

      تو را دوست خواهم داشت

      با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم،

       و در دفتر خاطراتت نوشتم:

       «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

         

      بمون مسافر...


       

      گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
      «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
      کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
      شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
      شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
      ***
      سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
      به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
      هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
      ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
      هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
      يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
      ***
      دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
      اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
      بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
      ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
      ***
      بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
      بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

                                  

       

                     نزدیک ترین راه رو برای رسیدن این دو  پیدا کنید  -  برام بفرستید

                                         


      + نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:46  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 
       
       
      عشق تو نامم را بر سر زبانها انداخت ،
      همان گونه كه بلبل شيفته گل شد
       
      حسرت كشيدم ، دل دادم،
      عاشقت شدم،
      دلدادم به چنين دلربايي،
       
      اگر از من جدا شوي
      ودور از من باشي
      وبر عشق من بيگانه باشي
       
      چون آتيش زبانه مي كشم و ميسوزم
      بي تو خنده بر لبانم مي خشكد
      به هيچ كس دل نمي سپارم و دل نمي دهم.
                                                                   
       
       
       
       
       
       
       ليلي و مجنون
       

      نه تو ليلي هستي و نه من مجنون
      نه تو خسته اي و نه من
      به شامگاهي اندوهگين
      من و تو هر دو مست عشق هستيم ،
      Your Image Thumbnail
       
                                             نه تو ابري و نه من
                                                نه تو مغروري و نه من
                                                    به شامگاهي اندوهگين 
                                                        من و تو لب فرو بسته ايم ، همين!
       
                           
       
                                           
       

      + نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:59  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。  | 





      ابتداي وب
      نام وب : عشقولانه
      نام نويسنده ‌: ميلاد
      آدرس وب :www.babylove.blogfa.com
      ايميل:zamis.beta@gmail.com