کاش می شد یه بار دیگه بهت بگم دوست دارم
بهم می گفتی تا آخر دنیا باهاتم و هیچ وقت تنهات نمی زارم
پس چرا رفتی و من و تنها گذاشتی
رفتی و به ابدیت پیوستی
بهم می گفتی تو هر کاری می تونی بکنی
ولی با رفتنت من موندم و ناتوانی من
ای کاش میشد سرنوشت و از سر نوشت
ای کاش
ای کاش
ای کاش


کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..
چهره ام هرگز پريشانی نداشت ..
برگ های آخر تقويم عشق ..
حرفی از يک روز بارانی نداشت ..
کاش می شد راه سرد عشق ...
را بی خطر پيمود و قربانی نداشت ...
مريم حيدر زاده

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم !
هان نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
هان نپریشی صفای زلفم را دست!
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است .



آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا
گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت


یک بار خواب دیدن تو به تمام دنیا می ارزد
پس نگو
رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گر چه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریاییست
تاب و توانش بیش از این هاست
دوستت دارم
تاوان آن هر چه باشد باشد
دوستت خواهم داشت
بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس
که تو را دارم عزیز.


میروم که شاید کسی یادم کند...
شاید به یاد من کسی گریه کند...
شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست...
دیگر عاشق نباشم....
چون دیگر نخواهم بود....
...برای کسی که هرگز یادم نکرد...











