به من عشق ببخش..... تا سبز شوم....
ای که به حافظهء من آمدی
از سپیدی یاسمن
از نهرهای آب در غرناطه
و از اشکهای ماندولین
چه می توانیم کرد؟
آسمان غرقه در اشک است
....... و بندر گاهها به تمامی بسته
و شراب دریا آتشگون است
عشق را در نزد من جغرافیایی نیست
روزی گل سرخی است در چاک پیراهن من
..... و روزی خنجری در بستر عشق
.... روزی اخگری است که مرا می سوزد
و روزی پاره ای قند است در دهان من
*
..... پنجاه سال است
.... که من از روی مینی به روی مین دیگر بر میجهم
...... و ملتم را به دگرگون شدن می خوانم
...... اما چنان که می پنداشتم
دیوارهء زشتی را منفجر نتوانستم کرد
......بلکه خود در آتش خود منفجر می گشتم
*
...... پنجاه سال است
...... که من آهویی ندیده ام که از صیاد خود بگریزد
...... و زنی را که سر به هوای آزادیش باشد
بی طرف نمی توانم بود
نه با زنی که چشمم را خیره می کند
..... نه با شعری که مبهوتم می سازد
..... نه با عطری که لرزه بر جانم می اندازد
که هرگز بی طرفی معنا ندارد
میان گنجشک..... و دانهء گندم !!ا
*
...... در حیرت از اینم
که هر گاه به میعاد می آمدم
رنگ وقت در ساعات ما
..... سبز می شد
...... و قهوه در فنجان ما سبز می شد
و شوق در چشمانمان
...... سبز می شد
... در تاریخ من
و تاریخ تو، ای بانوی من چه می گذرد؟
که هرگاه بوسه هایم را بر گیسوان تو پراکندم
گیسو بلند تر می شد
...... ولی عطر یاسمن بافه های بلندت
....... سبز ... سبز ... و سبز تر می شد
ای که به حافظهء من آمدی
از سپیدی یاسمن
از نهرهای آب در غرناطه
و از اشکهای ماندولین
چه می توانیم کرد؟
آسمان غرقه در اشک است
....... و بندر گاهها به تمامی بسته
و شراب دریا آتشگون است
عشق را در نزد من جغرافیایی نیست
روزی گل سرخی است در چاک پیراهن من
..... و روزی خنجری در بستر عشق
.... روزی اخگری است که مرا می سوزد
و روزی پاره ای قند است در دهان من
*
..... پنجاه سال است
.... که من از روی مینی به روی مین دیگر بر میجهم
...... و ملتم را به دگرگون شدن می خوانم
...... اما چنان که می پنداشتم
دیوارهء زشتی را منفجر نتوانستم کرد
......بلکه خود در آتش خود منفجر می گشتم
*
...... پنجاه سال است
...... که من آهویی ندیده ام که از صیاد خود بگریزد
...... و زنی را که سر به هوای آزادیش باشد
بی طرف نمی توانم بود
نه با زنی که چشمم را خیره می کند
..... نه با شعری که مبهوتم می سازد
..... نه با عطری که لرزه بر جانم می اندازد
که هرگز بی طرفی معنا ندارد
میان گنجشک..... و دانهء گندم !!ا
*
...... در حیرت از اینم
که هر گاه به میعاد می آمدم
رنگ وقت در ساعات ما
..... سبز می شد
...... و قهوه در فنجان ما سبز می شد
و شوق در چشمانمان
...... سبز می شد
... در تاریخ من
و تاریخ تو، ای بانوی من چه می گذرد؟
که هرگاه بوسه هایم را بر گیسوان تو پراکندم
گیسو بلند تر می شد
...... ولی عطر یاسمن بافه های بلندت
....... سبز ... سبز ... و سبز تر می شد









