غم مرگ پدر کوچک غمي نيست.
جگر مي سوزدو درد کمي نيست.
پدر زيبا گل باغ وجود است.
که بي او زندگي جز ماتمي نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:5  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。

شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.

ه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری
نوشتنش رو تخته چه سخته
چه سخته
وای بابا ندارم
بابام چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن
ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده
بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمرم
اگه که بر نگرده
بابا چشماتو واکن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
بابا لباتو واکن
بابا منو نگاه کن
بابا چشماتو وا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم
می خوام برم رو خورشید
عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته
وقتی بابا نداری
یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته
چه سخته

روحت شاد و یادت گرامی
سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم لحظاتي كه نه سايه او بر سر ماست و نه دست مهربانش ... نه شيرينی صدايش هست و نه رخسارش
من هم مثل همتون در حسرت يك نگاه پدر هستم
هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر
پدر رفت و با رفتنش قلبها را اندوهگين كرد
پدر عزيز و مهربانم دوستت دارم
هرگز روز رفتنت را از ياد نخواهم برد, هرگز آن حادثه تلخ كه تو را از ما گرفت و آخرين نگاهت كه پر از اميد بود كه برميگردي ولي هرگز برنگشتي , ما همه در ماتم توي عزيز مات و مبهوت مانده آري تو بودي كه رفتي و داغت را بر دل ما گذاشتي
پدر عزيز و مهربانم دوستت دارم
.....................................................................
پدر
پدر را کوه مشکلهاست بر دوش
پدر آتشفشان سرد وخاموش
پدر میعاد گاه اشک و لبخند
پدر محکم پدر کوه دماوند
پدر جاری پدر نبض حیاتم
پدر آنکس که می بخشد ثباتم
پدر حافظ پدر امنیت من
تمام آبرو و حیثیت من
پدر تنها دلیل اعتبارم
ببین باشد از او من هر چه دارم
پدر ابری کزو نیکی ببارد
پدر بر روی چشمم جای دارد
دلم از بهر دیدارش زند پر
مرا چون تاجی از گل هست بر سر
پدر بعد از خدا تنها پناهم
پدر دلگرمی من تکیه گاهم
اگر چه راه تاریک وسیاه است
پدر تا کاروان سالار راه است
ندارم هیچ ترس از پیچ و خم ها
ندارم غصه بهر بیش کم و ها
پدر بودی همیشه نزد من کاش
پدر تا زنده هستم پیش من باش
.............................................................
پدر
با این همه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم؟
آخه وقتی تونیستی انگارهمه با هم قهرند
پنجره ها به رویم بسته می شوند
چشمانم سیاهی می رود
نفسم به شماره می افتد
نمی دانی چقدرسخت است ندیدنت
چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد
چه سخت است نبودن مهربانی ات
چه تلخ است لحظه های بی توبودن
امشب بازبیدارم
امشب دوباره به عکست خیره شده ام
امشب تاصبح نگاه عکست می کنم
توچقدرآرامی
دلم می خواهدهمیشه از این آرامش آرامش بگیرم
نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند
وفات ۱۴/۵/۱۳۸۸




